|
اين شعر و دقيقا براي خودم گفتم. زبان حال خودمه .
قلبم به درد اومده از چرخش روزگار
از من فقط ميمونه يه دنيا غم يادگار
به خيري كه نديدم تو اين چند سال عمرم
كم مونده من بميرم از بس كه غصه خوردم
وقتي قسمت ميكردن شانس رو بين ادما
چيزي به من نرسيد جز قضا و بلاها
دلم همش تو سينه زجه زدو گريه كرد
ولي به جز خنده ها چهره ام چيزي رو نكرد
كسي چيزي نفهميد از من و از دل من
همه فقط مي خوردن حسرت خنده ي من
همه فقط ميخواستن مثل من شن يه روزي
نميدونستن اونا پوشاليه بهروزي
همش نقشِِ ِ، كه مدام بازيگرش من هستم
به جاي گريه خنده رو صورتم گذاشتم
دلم نميخواد كسي ببينه گريه ي من
بخوره غصه اي كه فقط هستش مال من |