تبليغاتX
باز قلبم بغض پنهانی گرفت....
باز قلبم بغض پنهانی گرفت....



رفیقت دردات ناهید

 

 

 این نوشته مخصوصه رزه

رمزش رو فقط ایشون دارن

 


ادامه مطلب

سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390 توسط ناهید |

رز عزیز همه دلتنگیات یه روز تموم میشه

توکل به خدای مهربون

دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 توسط ناهید |

میبخشم


ادامه مطلب

جمعه نهم مرداد 1388 توسط ناهید |

خيل خيليا

 كسي كه خيلي وقته كه خيلي

           از خيلي غصه ها شده


ادامه مطلب

شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 توسط ناهید |

دلیل

تو از من  يك  دليل  قطع  ميخواهي

تو  از  من علت  اين درد  ميخواهي

و من  با  تو نخواهم  گفت  علت  را

كه برخودبوسه اي ازمرگ ميخواهي


ادامه مطلب

سه شنبه هشتم بهمن 1387 توسط ناهید |

بازم اومدم


ادامه مطلب

جمعه پانزدهم آذر 1387 توسط ناهید |

درد و دل

سلام  دوستاي خوبم

اين بارهم با شعر پيشتون اومدم

بازم با يه شعر غمگين يه شعر كه رو دل شاعرش يه بغضه يه بغض غريب و ابدي يه بغض كه دليل نداره  يه بغض كه داره ذره ذره تمومم ميكنه منو ميخوره

   ....


ادامه مطلب

چهارشنبه هفدهم مهر 1387 توسط ناهید |

سلام به همه

اين عيد بزرگ رو بهتون تبريك ميگم .

من دوست دارم  بيشتر شعر بذارم به همين دليل كم حرف ميزنم و با شعر به سراغتون ميام .

امروز هم با دستي نه چندان پر اومدم اميدوارم خوشتون بياد:

اتهام

دل من بيمار است

كو طبيبي كنمش مونس جان ؟

كو عزيزي كه كند راز مرا

حفظ چو جان؟

دل من متهم يك دار است

و چه بد گفت كسي

كه سر بي گنه و چوبه ي دار

اين محال است محال

اين سيه روزي من

پس نشاني است بر اين حرف نسنجيده ي كذب

اين دل و تهمت عشق؟

دل من سوخت از اين حرف محال

شده سر خورده همه افكارم

دل من پير شد از عصمت و عرفان

چه سود؟

كه شده دامن من سرخ به عشق

عشق در باور اين ناخردان

شده كالاي زبان

كه به هر كه گفتي

دوستت مي دارم از دل و جان

بشوي عاشق و ديوانه شوي

و چه ظلمي به اين حرف مقدس رفته

عشق در باور ما نيست كه بود

كه به ابراز محبت نشود ختم همي

عشق چيز ابديست

دوستت مي دارم حرف امروز و همين اوقاتست

نه كلامي ابدي در خور عشق

عصمتم رفت به باد

در نگاه پست مردمكان اين شهر

سنگ باران شده عشق در اين شهر غريب

دل سنگ انها

سنگ قبريست كه آرام گرفت(؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)

                                                                                                                                                                   اين  این كلام معصوم

 

 

چهارشنبه دهم مهر 1387 توسط ناهید |

بهروزی من...

 اين شعر و دقيقا براي خودم گفتم. زبان حال خودمه .

 

قلبم به درد اومده از چرخش روزگار

از من فقط ميمونه يه دنيا غم يادگار

به خيري كه نديدم تو اين چند سال عمرم

كم مونده من بميرم از بس كه غصه خوردم

وقتي قسمت ميكردن شانس رو بين ادما

چيزي به من نرسيد جز قضا و بلاها

دلم همش تو سينه زجه زدو گريه كرد

ولي به جز خنده ها چهره ام چيزي رو نكرد

كسي چيزي نفهميد از من و از دل من

همه فقط مي خوردن حسرت خنده ي من

همه فقط ميخواستن مثل من شن يه روزي

نميدونستن اونا  پوشاليه  بهروزي

همش نقشِِ ِ، كه مدام بازيگرش من هستم

به جاي گريه خنده رو صورتم گذاشتم

دلم نميخواد كسي ببينه گريه ي من

بخوره غصه اي كه فقط هستش مال من

پنجشنبه چهارم مهر 1387 توسط ناهید |